شب يلدا هم سپري شد....
شب يلدا هم سپري شد اما امسال هم خوب نبود بابا پنج شنبه ساعت 13 رسيد خونه و از ساعت 14 تا 18 لالا کرد و بيدار م شد باهم رفتيم خريد گوشت و مرغ و... به عزيز جوني زنگ زدم بيان خونمون اخه تفلد عزيز بود اما چون رفته بود منيريه و حسابي براي خودش خريد کرده بود خسته بود و نيومد منم اشتباه کردم و به شبنم زنگ زدم و سر حرفي که زد بهمو من ساده هم به بابايي گفتم حسابي ناراحت شد بعدشم هرچقدر اصرار کردم فايده اي نداشت بابا ساعت يک بود که رفت سر شستن و بسته بندي کردن گوشتا منم رفتم خوابيدم جمعه هم از صبح دانشگاه بودم گرچه صبح هم يه کوشولو باهاش حرفيدم تو دانشگا...


